برنامه وبلاگستان مورخ 1 دسمبر مصادف 10 قوس
برنامه عیدی وبلاگستان
در روز های ملی و عنعنوی مانند
روز های عید، جشن و غیره، اکثراً وبلاگ نویسانی که مقالات فرهنگی و اجتماعی
مینویسند، این موضوعات را دنبال میکنند.
شماری از وبلاگ نویسان در ایام عید رمضان، مقالات را در وبلاگ های شان نوشته
بودند.
با رسیدن عید قربان وبلاگ
نویسان موضوعات مختلف را در باره عید قربان نیز در وبلاگ های خود نوشته اند.
شماری دیگر از وبلاگ نویسان مانند همیشه موضوعات سیاسی را درج وبلاگ هایشان نموده
اند و در باره اوضاع سیاسی کشور تبصره نموده اند.
تکنالوژی انترنیت و ایجاد وبلاگ ها زمینه را برای در میان گذاشتن نظرات فراهم ساخته
است.
یک وبلاگ نویس به عوض اینکه برای دوستان و فامیل خود عید را از طریق ایمل یا تلفون
تبریکی دهد، با نوشتن چند سطر تبریکی عید در وبلاگ خود، عید را نه تنها برای فامیل
و دوستان خود بلکه برای تمام جهان و خوانندگان وبلاگ اش تبریکی میدهد و هر که در
هر گوشه جهان به کمک انترنیت، نوشته او را خوانده میتواند.
تکنالوژی وانترنیت هرچند سهولت و سرعت در ارتباط و مکاتبه را بوجود آورده، اما منتقدین
فرهنگی نیز دارد.
برخی ازین منتقدین انترنیت را یک تهدید بزرگ فرهنگی خوانده اند. به باور این
منتقدین با رشد تکنالوزی جدید و محبوبیت انترنیت، فرهنگ کتاب خوانی، نامه نویسی و
حتی تبادل کارت های تهنیت در ایام شادی و غم روز به روز کم رنگ شده و با خطر
ناپدید شدن مواجه است.
این پدیده نه تنها در
افغانستان بلکه در سراسر جهان دیده میشود.
در این هفته در باره عید سعید اضحی و موضوعات داغ سیاسی برایتان جمع اوری کرده ام
که باهم یکجا میشنویم.
-
عید قربان آمد.
از وبلاگ "نوای دل" (http://navaydel.parsiblog.com/Archive72915.htm )
-
باز عید آمد و دل غرق تمناست
از وبلاگ "حماسه
" (http://nazir50.blogfa.com )
-
من هم بشرم
از وبلاگ "حقوق بشر در افغانستان" (http://hoqoqbashar.blogspot.com/2009/11/blog- post_21.html)
و در اخیر مصاحبه ای داریم با عباس فراسو وبلاگ نویس افغان در کابل
وبلاگ " نوای دل" مقاله را تحت عنوان"عید قربان" نوشته است.
نویسنده این وبلاگ معلوم نیست و از ایران مینویسد.
وبلاگ نویس در باره عید قربان نوشته است و فضیلت های این عید را در
مقاله خود بیان داشته است.
عيد قربانعيد قربان عيد پاک ترين عيدها است عيد
سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد
قربان عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن
روزي نو و انساني نو است. اولين معنايي که از عيد به ذهن
ميرسد، تغييراتي است که انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت ميبيند . اين آرايش ظاهري
همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يک معنا عيد ناميده شده
است.
در روايتي آمده است که : هر روزي که انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد
است چرا که زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است وباعث برهم خوردن آرامش
دروني و بيروني انسانها ميگردد و اين همان چيزي است که با عيد يعني آرامش و
شادماني منافات دارد.
کشته شدن در پاي محبوب و قرباني کردن خود مهمترين تعريفي است که مولوي ازعيد به ما
مي دهد
آري عيد قربان
ياد آور آزمايشهاي سخت و سنگين الهي از حضرت ابراهيم (عليه السلام ) و ذبح حضرت
اسماعيل (عليه السلام )است عيد قربان يکى از اعياد بزرگ اسلامى است که داراى
منزلتى والا نزد عموم مسلمانان مي باشد.
عيد قربان روز
خجسته و مبارکى است که مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدناعمال حجشان، قربانى
مىکنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده بود، حلال مىگردد،
لذا آن روز را عيد تلقى مىکنند عيدى که پس از انجام وظايفسنگين حج، به عنوان
جايزه الهى و رهايى از احرام پيش مىآيد. و هم چنين اين روزبراى ساير مسلمانان
جهان نيز عيد است و احترام ويژه دارداين روز، روز گرفتن جايزه از خداى منان است،
روزى است که بايد در آن آهنگ گناه نشود و انسانهاى مؤمن، با استفاده از چنين روز
باعظمتى که درهاى بهشتبر رويشان گشوده مىشود و باب رحمت الهى باز مىگردد،
دستهاى آلوده از گناه خويشرا به سوى آسمان بلند کنند و با تضرع و زارى، به
پيشگاه رحمان و رحيم، درخواستمغفرت و آمرزش نمايند و حاجتهاى فردى و نيازهاى
اجتماعى و گروهى خود را با اميداستجابت و روا شدن، بطلبند و بسيار عبادت و نيايش
کنند. و قربانى در اين روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى ساير مسلمانان
نيز سنت موکد است و برآن تاکيد فراوان شده است.
در روايتهاى مکررى نقل شده که
در روز عيد اضحى قربانى کنيد تا گرسنگان وبيچارگان از خوردن گوشتسير شوند; آنان
که روزها بلکه ماهها توان تهيه گوشتبراى خانواده خويش را ندارند، در اين روز
فرخنده که براى همگان عيد است وبسيار خجسته و مبارک است، خوشحال گردند و از خوردن
گوشتحلال، بىمنت،سير شوند.
و امروز روز «تکبير» است;
تکبيرى گويا، کوبنده، محکم و بامحتوا، تکبيرى کهبازتابش کاخ ستمگران را به لرزه
درآورد و قلب ستم ديدگان را شاد سازد; تکبيرى که دشمنان را براى هميشه از ضربه
زدن به اسلام، نوميد گردان.
وبلاگ "حماسه" مقاله را تحت عنوان "عید و تمنا" در
وبلاگ خود نوشته است.
ملالی شبنم نویسنده این وبلاگ که در کشور دنمارک زندگی
میکند، در باهر عید در کشور های خارجی شعری سروده است و درج وبلاگ خود نموده است.
بـــاز عیــد آمــد و دل غـــرق
تـمنـاست هنــوز
چشــم مــن مـنتـظر ، میـهن زیبــاست هنـــوز
تــا که صلح آیــد و خـاموش شود جنگ و جدل
لیک اینـدم همـه را نــالــه و غــوغاست هنــوز
همه جا شادی وعیش است ونوای دف و چنگ
حیف در خــلوت مـن ایــن دل تنــهاست هنــوز
پــــولــدران همـــه آســـوده ز درد
انـــد ولیک
بــیوه هــا غرق دریــن وادی غم هــاست هنوز
فــکر بی خـانـگی و رنج و غم چوب و ، ذغال
در دل پیــــر و جــوان درد سراپــاست هنـــوز
تــابـکی خون دل و تـا بـه کی ایـن ناله ی
زار؟
دست مسـکین و فـقـیـر پـر ز تقاضاست هـنوز
کـــاش ! لـبخـنـد زنـد ، کـودک و ایـتـام
وطـن
مـلت غمـــزده در مـاتـــم جــانـکاست هنــــوز
(شبنم) از عیــد سـخـن گفتی و
از درد وطــــن
عیـدی مـن بـه وطـن راحت فــرداست هنــــوز
وبلاگ "حقوق
بشر افغانستان" مضمون را زیر عنوان "من هم بشرم"
در وبلاگ خود نوشته است.
بصیر سیرت نوسنده این وبلاگ که در شهر کابل زندگی میکند،
از زندگی یک شخص که به مرض روانی گرفتار است، قصه میکند.
آقای سیرت این شخص را در نزدیکی دفتر حقوق بشر افغانستان ملاقات نموده بود و در باره مشکلات زندگی او در وبلاگ خود نوشته است.من هم بشرم !
بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و هوا نه چندان گرم، دو
نگهبان در کنار در ورودی حقوق بشر مشغول صحبت بودند و در مقابل آن ها چند فروشنده
چرتی که در پناه آفتاب نیم جان خزیده بودند. بر سرعت قدم هایمان افزودیم تا زودتر
به دفتر برسیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که نگاهم به مردی افتاد با لباس های
مندرس خاکی، پیشانی شکسته و چشم هایی که قطرات اشک به آهستگی از آن سرازیر بود، به
زحمت عصای فلزی اش را بر زمین می گذاشت و تن خسته و رنجورش را در پی آن می کشید،
بی اختیار پولی از جیبم بیرون کشیدم و در دستش قرار دادم، چیزی نگفت و چشمانش را
بر زمین دوخت؛ اما دلش تاب نیاورد و با صدای لرزانی خواست تا غرورش را نجات دهد.
به آهستگی گفت: "مریضم" دقیق تر به چهره اش دیدم، پرسیدم پیشانی ات چه
شده؟ انگار سنگ صبوری گیر آورده باشد، اشک هایش را با دست پاک کرد و گفت آمده بودم
حقوق بشر از وضع زندگی و بیماری ام گفتم ولی گفتند برو این مسأله به ما مربوط نمی
شود، گفتم داکترها در بگرام گفته اند اگر خارج بروی خوب می شوی؛ گفتم اگر خوب شوم
کار میکنم، خانه و شش فرزند کوچکم را سرپرستی می کنم، نمی گذارم بچه هایم بی سواد
بمانند، نمی گذارم دست گدایی از خانه ام به سوی هر کس و هر جایی دراز شود؛ اما
گفتند ما هیچ کاری برایتان نمی توانیم، برو هلال احمر وظیفه آنهاست، گفتم رفته ام
نه یک بار که بارها؛ ولی گفتند برو وظیفه ما نیست. کارمند حقوق بشر حرفم را قطع
کرد و گفت ما هم کارهای دیگری انجام می دهیم، وظیفه ما هم نیست. وقتی بیرون آمدم،
چیزهای زیادی در سرم می پیچید، یک لحظه پیش چشمم تاریک شد و بر زمین افتادم.
دلم برایش سوخت، گفتم خوب حالا چه کار میکنی؟ با این وضعیت که نمی توانی کاری
کنی!گفت به خدا می توانم اگر حالم خوب باشد؛ اما حالا نه. بیکارم و با این وضع
هفته ای 1500 افغانی پول می دهم تا رفتن به بگرام برای تداوی و پس آمدن، خرج خانه
وقرض داری هم هر روز سنگین تر می شود، به هر جایی رفتم تا به دادم برسند. پیش
مراجع مذهبی رفتم؛ اما هیچ کدامشان مرا نپذیرفتند. روزی نزد آیت الله محسنی رفتم
گفتم شاید مرهمی برای دردهایم شود، بعد از روزها عجز و درماندگی اجازه حضور یافتم؛
حتا حرف هایم را تا آخر نشنید، با گفته هایش مرا آتش زد، گفت من خودم قرض دارم برو
که مسلمین و مسلمات کمکت کنند و مرا به دست فردی به نام بصیر سپرد. او هم با یقین
خاصی به من گفت؛ شما ها عادتان شده که گدایی کنید؛ گفتم به خدا مریضم، فقط کمک
کنید تداوی شوم، آن وقت خودم کار میکنم؛ اگر من بمیرم هیچ فکرش را کرده اید که بر
سر زن و شش فرزندم چه خواهد آمد؛ اسناد پزشکی ام را دید و با تمسخر گفت: اگر بیست
هزار افغانی بدهی نصف افغانستان را به نامت می کنند. " شما ها عادتان شده که
یک شکمبه گاومیش را به دو صد افغانی بخرید، به خودتان بسته کنید و بوی گند بگیرید،
بعد بیایید پیش حاج آقا که ما مریضیم". از شنیدن این سخنان آن قدر شرمیدم که
گپ در دهانم خشکید. روز دیگری دفتر آقای محقق رفتم، گفتند از طریق صلیب سرخ برای
معالجه شما اقدام می کنیم، خیلی خوشحال شده بودم، گفتم بالاخره مشکلم حل می شود؛
اما وقتی دفعات بعد رفتم دیگر از این حرف ها خبری نبود و هر بار با دادن مقداری پول
می خواستند وعده هایشان را فراموش کنم. جای دیگری رفتم، گفتند این جا، جای سیاست
نه توزیع خیرات؛ هر بار وقتی مجبور می شوم دستم را به امید امدادی جایی دراز کنم،
با خودم می گویم کاش زمین همین لحظه ترک بر دارد و من در آن فرو روم، ولی وقتی به
یاد بچه ها و خانواده ام می افتم می ترسم؛ بعد با خود می گویم چه کار کنم، وقتی
صلیب سرخ و هلال احمر می گویند برو مشکلت به ما مربوط نمی شود، وقتی کمیسیون حقوق
بشر صدایم را در گلو خفه می کند، وقتی رهبر دینی می گوید برو و وقتی که هیچ کسی
برایم دل نمی سوزاند، باید هیمن گونه بسازم و بسوزم.
در دلم گفتم راست می گویند: این رهبران مذهبی و سیاسی، آخر اگر پول هایشان را صرف
این آدم های بیچاره کنند، پس چطور در برابر هم جبهه گیری کنند؛ این آدم ها فقط
وقتی به درد می خورند که بتوان روی خونشان زینه ای زد.
فقیر علی با وجود بیماری ای که مانند خوره به جانش افتاده به هر جایی که می
توانسته سر زده؛ اما دریغ از یک گوش شنوا.نمی دانم شاید واقعا به هلال احمر ما
ربطی ندارد که افغانی بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، شاید به دولت ما ربطی
ندارد که خانواده افغانی نان خوردن ندارند که فرزندان کوچکشان عقده نداشتن های
زیادی را در خود می گیرند و...
این تنها فقیرعلی نیست که سهم تلخی از زندگی را به میراث برده، در هر کوچه و پس
کوچه افغانستان، صدها نفر مانند او و یا اسف بار تر از او زندگی می کنند. در خانه
های گلی خرابه و یا در زیر چادرها با شکم های گرسنه روزگار می گذرانند و هر سال بر
تعدادشان بیشتر افزوده می شود؛ اما از این وضع هیچ عرق شرمی بر جبین دولتمردان و
مسوولین دولتی افغان نمی نشیند و هیچ کسی پاسخگوی این وضعیت رقت بار نیست.
این بود گرد آورده های این هفته وبلاگستان. امید طرف توجه تان قرار گرفته باشد
عزیزان برنامه!
هفته گذشته در باره ایجاد یک وبلاگ سخن زدیم و درین هفته
میخواهم بگویم که چطور میتوانید در وبلاگ ایحاد شده خود بنویسید.
وبلاگ نویسانی که میخواهند مقالات شان از طریق رادیو سلام وطندار
نشر گردد باما به این آدرس ها در تماس شوند.
شما میتوانید به شماره 0700971787 با ما در تماس شده، نظریات، پیشنهادات و
انتقادات خود را باما شریک سازید.
شما میتوانید به این شماره اس ام اس یا دهید.
همچنان میتوانند به ایمل آدرس editor@salamwatandar.com ما را در جریان قرار دهید.
تا وبلاگستان بعدی خدا حافظ.